تبليغاتX
معجزه عشق
معجزه عشق
اوج هستی

                         

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی.

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی میشود.

امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم وبارها نامت را به زبان می آورم.ستارگان راهمچو

 مرواریدهای درخشان به تو تقدیم میکنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد.

از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را

همچو ستارگان آسمانی باور میدارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم.

ای خاطره ی سبز من با تمام وجود گلبرگهای یاس عشقت را آبیاری خواهم کرد و تا ابد سرزمین سبز

عشق را با یاد تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب

عاشقانه : به تو می اندیشم !!!

           ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می انیشم !

           همه وقت همه جا  من به هر حال که باشم به تو می انیشم !

            تو بدان این را تنها تو بدان !

           تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان !

           جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !

           من فدای تو به جای همه گلها تو بخند !

           اینک این من که به پای تو درافتادم باز .

           پاسخ چلچله ها را تو بگو!

           قصه ی ابر هوا را تو بخوان !

            تو بمان با من تنها تو بمان!

           در دل ساغر هستی تو بجوش !

          من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

          آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!!!

وآرام و بی صدا به خواب همیشگی سفر خواهم کرد ...!!!

                                  

 

|+| نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 1:25 |

قصه ی عشق من و تو

سلام

 اول به امير قلبم که عشقش وجودمو تسخير کرده و مهرو محبتش تو وجودم ريشه کرده

و دوم به تويی که داری از اين وبلاگ  که هديه ی ولنتاين به اميرم تقديم ميکنم ديدن می کنی ...

همونطور که می بينی(يد) اسم اين و بلاگ معجزه ی عشقه معجزه ی عشق منم همون قصه ی من(پريسا) و توست (امير)...

می خوام واست (تون) از اولش بگم .از وقتي با يک نگاه دلم لرزيد !!! من به دليل نسبت فاميلی تو رو زياد ديدم از بچگی ولی هيچ وقت حس اون روز رو نداشتم !!!

حس عجيبی بود ...

همون وقت نفهميدم چه حسيه ؟؟؟ يکم که گذشت فهميدم بخاطر اين حس نمی تونم به کسی جز تو فکر کنم !!! فهميدنش سخت نبود اين حس همون عشق بود...

ازاون روز تقريبا دوسال و سه ماه گذشت . ترس عجيبی وجودمو فرا گرفت !!! ترس از اين که نکنه با قبوليت تو کنکور و دانشجو شدن هوس کنی عاشق بشی ؟؟؟! ترسيدم نکنه اگه بعداً بگم  دوست دارم  فکر کني واسه رشته ايه که توش درس می خونی واسه آيندت و داشته هات نه واسه خودت ؟؟؟!!! هر چی فکر کردم ديدم تا کنکور کمتر از يک ماه مونده ...

دلمو زدم به دريا گفتم مرگ يه بار شيونم يه بار ... خدا پدر و مادر اين SMS رو بيامرزه حرفايی که نميشه به زبون آورد رو آسون ميکنه !!! خلاصه با يه SMS انگليسی شروع کردم همون که آخرش ميگه طاقت نياوردم و SMS معروف فرشته ها و ....و ما بهشون ميگيم  دوست... رو زدم !!! تو هم که کم نياوری و گفتی منظورتون خودتونه پريسا خانم ؟؟؟ منم با هزار دردسر بالاخره حرف دلمو که دوستی بايد نتيجه داشته باشه رو زدم !!! همون نتيجه ای که اکثر دختر خانم ها ميخوان از دوستی بگيرن ؟؟؟!!!يعنی همون ازدواج.....  هرچند به هيچ دختری پيشنهاد نميکنم اين درخواستو از پسری بکنه چون کمند آقايونی که  به خودشون نگيرن و پر رو نشن وفکر نکنن حالا چه خبره !!! آخه همه که مثل امير من گل نيستن !!! بالاخره به هر زحمتی بود (..؟..) تو هم منو واسه زندگيت انتخاب کردی ! هرچند من شروع کردم و عقل ميگه من بايد عاشق تر باشم ولی نميدونم چرا از اون روز تا حالا بار ها احساس کردم تو منو خيلی بيشتر از اون علاقه ای  که من بهت دارم  دوست داری !!! تا امروز تقريبا نه ماه از روزی که همه چيز شروع شد و تقريباً شش ماه از سالگرد ازدواجمون ( دوازدهم شهريور ) ميگذره و من احساس ميکنم خوشبخت ترين دختر روی زمينم چون سهم من از زندگی فقط تويي عزيز دلم !!!

من با تو آرومم با تو خوشحالم با تو ثروتمندم با تو به تمام آرزوهام ميرسم چون تنها آرزوم تويی !!! نمی دونم دقيقا چند وقته فقط ميدونم خيلی وقته که دعای هر شبم سلامتيه تو و آرزوی موفقيتت درهمه ی زمينه هاست !!! سرتو (تونو) درد نمی يارم  فقط اميدوارم منم حس خوشبختی رو بهت بدم و بتونم همسر خوبي واست باشم ؟؟؟

 به اميدروزی که واسه هميشه پيشت باشم و بتونيم زير يه سقف با هم عاشقونه  زندگی کنيم تا وقتی نفس می کشيم ...

 (توضيحات: آخه ما موقتا ازدواج کرديم ؟؟؟!!!!....تو کفش بمونيد !!!.....)

|+| نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 13:45 |

روز ناگزیر...!!!

این روزها که می گذردهر روز  احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم که مرا   از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور مثل عبور نوروز مثل صدای آمدن روز است آن روز ناگزیر که می آید روزی که عابران خمیده  یک لحظه وقت داشته باشند تا سربلند باشند  و آفتاب را در آسمان ببینند  روزی که این قطار قدیمی  در بستر موازی تکرار  یک لحظه بی بهانه توقف کند  تا چشم های خسته ی خون آلود از پشت پنجره   تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونه جنگل را در آب بنگرند آن روز پرواز دستهای صمیمی  در جستجوی دوست آغاز میشود روزی که روز تازه ی پرواز  روزی که نامه ها همه باز است  روزی که جای نامه و مهر و تمبر    بال کبوتری را امضا کنیم  و مثل نامه ای بفرستیم   صندوق های پستی آن روز آشیان کبوترهاست   روزی که دست خواهش ٬کوتاه روزی که التماس گناه است و فطرت خدا در زیر پای رهگذران پیاده رو بر روی روزنامه نخوابد و خواب نان تازه نبیند روزی که روی درها با خط ساده ای بنویسند: "تنها ورود گردن کج ،ممنوع !!!" و زانوان خسته ی مغرور جز پیش پای عشق با خاک آشنا نشود و قصه های واقعی امروز خواب و خیال باشند و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند روز وفور لبخند   لبخند بی دریغ لبخند بی مضایقه ی چشم ها آن روز بی چشمداشت بودن لبخند   قانون مهربانی است روزی که شاعران ناچار نیستند در حجره های تنگ قوافی لبخند خویش را بفروشند روزی که روی قیمت احساس مثل لباس صحبت نمی کنند پروانه های خشک شده ،آن روز از لای برگهای کتاب شعر پرواز می کنند و خواب در دهان مسلسل ها خمیازه می کشد و کفش های کهنه ی سربازی در کنج موزه های قدیمی باتارعنکبوت گره میخورند روزی که توپها در دست کودکان از باد پر می شوند روزی که سبز ،زرد نباشد گل ها اجازه داشته باشند هر جاکه دوست داشته باشند بشکفند دلها اجازه داشته باشند هر جا که نیاز داشته باشند  بشکنند آیینه حق نداشته باشد با چشم ها دروغ بگوید دیوار حق نداشته باشد  بی پنجره بروید   آن روز دیوار باغ و مدرسه کوتاه است تنها پرچینی از خیال   در دوردست حاشیه ی باغ می کشند که می توان با سادگی از روی آن پرید روز طلوع خورشید ازجیب کودکان دبستانی روزی که باغ سبز الفبا روزی که مشق آب ،عمومی ست دریا و افتاب در انحصار چشم کسی نیست روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد ای روزهای خوب که در راهید ! ای جاده های گمشده در مه ! ای روزهای سخت ادامه ! از پشت لحظه ها به در آیید! ای روز آفتابی ! ای مثل چشمهای خدا آبی ! ای روز آمدن ! ای مثل روز، آمدنت روشن این روزها که می گذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستم ! اما...! با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟؟؟؟؟....

|+| نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 13:44 |

بخوان ...

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغها همه بیدار و بارور گردند.

بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید 

به آشیانه ی خونین دوباره برگردند.

بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت

که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد

پیام روشن باران ز بام نیلی شب

که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد.

هزار آینه جاری است.هزار آینه اینک

به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.

زمین تهیست ز زندان همین تویی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی .

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان :

"حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی ."

|+| نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 12:56 |

مرداب

خیره در حالت یک مردابم

که ز هر شور ونشاطی عاری است

می سپارد به فراموشی خواب

لحظه ها را که همه تکراری است

دیرگاهی است مرا می نگرد

با نگاهی که پر از بیزاری است

موج نور است که می پاشد ماه

عطر عشق است که در شب ساری است

هر چه من می شنوم فریاد است

هر چه من می بینم بیداری است

آه بگذار نداند مرداب

شطی از عشق تو در من جاری است...

|+| نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 10:47 |

بلور رویا ...!!!

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه ی سنگین ز بارو برگ

خامش بر آستانه ی محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپیدی ، کنار تو

بر گیسویم نشسته گل مریم سپید

هر لحظه می چکد ز مژگان نازکم

بر برگ دست های تو،آن شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا ،کنار ما

با دستهای کوچکشان چنگ می زدند

در عطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود

محراب را ز ِ پاکی خود رنگ می زدند

پیشانی بلند تو در نور شمع ها

آرام و رام بود چو دریای روشنی

با ساقهای نقره نشانش نشسته بود

در زیر پلک های تو ،رؤیای روشنی

من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود

در گوشم آن کلام خوش دلنواز را

چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند

افسانه های کهنه ی لبریز راز را

آن گه درآسمان نگاهت گشوده گشت

بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می تپید

من شعله ور در آتش آن لحظه ی درنگ

گفتم خموش "آری" و همچون نسیم صبح

لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز تو

در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو

|+| نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 12:43 |

جزیره

جزیره ای است دلم قهر کرده با دریا

میان آب، ولی خشک و تشنه چون صحرا

چه انزوای بدی! با خودم می اندیشم :

چه قدر فاصله بین من است و ماهی ها...

|+| نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 10:52 |

دریچه ها

ما چون دو دریچه ،رو به روی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر اینه ی بهشت ،اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون ،نه ماه جادو کرد.

نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد...

|+| نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 9:54 |

نام

در باغ بود کاجی پر شاخ و سهمگین

دستی به یادگاری ٬ صد سال پیش از این

بر آن درخت نام دو دلداده کنده بود

پروانه و فریدون صد سال پیش از این

یک روز آمدند در این باغ دلنشین

گفتند :" نیست جایی زیباتر از زمین "

زیرا که سبزه بود و سرود پرنده بود

در آفتاب ٬ گرمی شادی دهنده بود

بس دلنواز بود تماشای فرودین

امروز زیر شاخه ی این کاج سهمناک

پروانه و فریدون گردیده اند خاک

رخسار زرد باغ پر از درد و رنج و باک

خورشید نیست...گرمی شادی دهنده نیست...

گل نیست...سبزه نیست...سرود پرنده نیست...

از باد سخت ،دامن دریاچه چاک چاک

اما هنوز بر تنه ی کاج سالدار

نام دو یار دیرین مانده به یادگار

بالای کاج ،تندر در ابر اشکبار

می غرد از ته دل " ای تیره آسمان!

جز نام چیز دیگر ماند در این جهان

یا نام نیز می رود از یاد روزگار "؟؟؟

|+| نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 9:51 |

حالا چرا ؟؟؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین٬ جواب تلخ سربالا چرا  

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب الود من ٬ لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین 

خامشی شرط وفاداری بود ٬ غوغا چرا

|+| نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 11:55 |

قاصدک !!!

قاصدک!هان، چه خبر آوردی ؟

از کجا،وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، اما

گردِ بام و در ِ من

بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری - باری٬

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس٬

برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند .

دست بردار از این در وطن خویش غریب .

قاصد، تجربه های همه تلخ ٬

با دلم می گوید

که دروغی تو،دروغ،

که فریبی تو، فریب.

قاصدک!ولی... آخر ... ای وای!

راستی ایا رفتی با باد ؟؟؟

با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی ... !

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟؟؟

مانده خاکستر ِ گرمی ، جایی ؟

در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز، در دلم می گریند .

|+| نوشته شده توسط پریسا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 11:50 |

غم دل ...

 

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه ازین به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم

نه عجب که خوب رویان بکنند بی وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید ازین خانه به در بردن و کشتن

تا که همسایه نگوید که تو در خانه مایی !!!

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده 

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

|+| نوشته شده توسط پریسا در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 11:51 |

مژگان سیه !!!

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

 جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

|+| نوشته شده توسط پریسا در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 11:7 |

چیستم؟؟؟

قطره ای آبم ز چشمی اشکبار افتاده ام

پاره ای آهم به راهی بی قرار افتاده ام

آتشم٬ در خرمن آمال خویش افکنده ام

ناله ام،دردامن شبهای تار افتاده ام

بوسه ای نشکفته ام٬در موی او پیچیده ام

حسرتی بی حاصلم  در پای یار افتاده ام

گر جوانی می کنم در عشق او عیبم مکن

برگ خشکم در گریبان بهار افتاده ام

سینه ام لبریز گوهر بوده و ز دریای عشق

چون صدف با دست خالی بر کنار افتاده ام

|+| نوشته شده توسط پریسا در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 11:5 |

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من   

آتشی در سایه ی مژگان من

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

عشق دیگر نیست این  این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

این دگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای نفس هایت نسیم نیمه خواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی ....

|+| نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 1:28 |

زهر شیرین

 

 

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم

وگرهر لحظه رنگی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم

تو زهری زهر گرم سینه سوزی

تو شیرینی که شور هستی از توست

شراب جام خورشیدی که جان را

نشاط از تو غم از تو مستی از توست

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی  

دلت آخر به سرگردانیم سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند دل از عشق برگیر !!!

که: نیرنگ است و افسون است و جادوست !

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است اما ... نوش داروست !

چه غم دارم که این زهر تب آلود

تنم را در جدایی میگدازد

از آن شادم که در هنگامه درد

 غمی شیرین دلم را می نوازد

اگر مرگم به نامردی نگیرد:

مرا مهر تو در دل جاودانی است

وگر عمرم به ناکامی سرآید :

تو را دارم که مرگم زندگانی است .

|+| نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 1:28 |

در پایان . . .

                ای آفريدگار

در جام ما شراب تحمل بسيار تر بريز 

ما رهرو طريقه ی کس جز تو نيستيم

جز عشق  و زندگی 

در اين دل کوير

ما را کسی به جستجوی ره نخوانده است

تو خود به هر چه می گذرد خوب آگهی!!!

|+| نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت 1:27 |

معجزه عشق
معجزه عشق
نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

دنیای کدهای جاوا اسکریپت

قالب و كدهاي جاوا